شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
به ديدهء انصاف بنگريم 22
نفثة المصدور ( فارسى )
مسند إليهى جز « عراق » نيست ، كه اگر بر فرض ايشان [ عريان ] ! بهجاى [ عراق ] و [ خواهم بود ] ! بهجاى « خواهد بود » بنشيند ، با اغماض از اينكه جملهء دوم از سياق طبيعى فارسى منحرف مىگردد ، ضمير « خواهد شنود » نيز بىمرجع و اين فعل بىمسند اليه مىماند ، و بهتبع ، عبارت بكلّى از كسوهء معنى « عريان » مىشود . 14 - [ ص 37 سطر 3 ( نه مخنّثى « 1 » نه مردى نه زنى ) در اين مورد توضيحى داده نشده است كه آيا اين عبارت مال خود مؤلّف است و يا مقتبس است از ديگران ؟ شايد شقّ دوم درست بوده و مأخوذ از الفاظ شعرى باشد كه در السنه و افواه بسيارى سارى و جارى است و آن چنين است : يا رب ستدى ملك ز دست چو منى * دادى به مخنّثى نه مردى نه زنى از گردش روزگار معلومم شد * پيش تو چه دف زنى چه شمشير زنى . ] در باب اينكه افاضه فرمودهاند شايد اين عبارت [ مأخوذ از الفاظ شعرى باشد كه در السنه و افواه بسيارى سارى و جارى است ] ، لازم است تا يادآور شود : از نحوهء بيان آميخته با ترديد آن معلّم فاضل ، آنجا كه گفتهاند : [ آيا اين عبارت مال ( ! ) خود مؤلّف است و يا مقتبس است از ديگران . . . ] ، نيك آشكار است ، كه ايشان صرف بهتبع مشابهتى كه عبارت مذكور در نفثة المصدور را با مصراع دوم اين رباعى بوده است - بىآنكه به زمان سرودن آن نظرى داشته باشند - احتمال چنين دادهاند . كاش آن صيرفى با تمييز بدين بندهء ناچيز نيز حسن ظنّى مبذول مىداشتند ، و وى را به تعريض از آن [ بسيارى ] مستثنى نمىكردند ، و تا اين احتمال رويى در صواب داشته باشد ، مىنمودند كه اين رباعى از گويندهاى است مقدّم بر زمان مؤلّف كتاب ، و يا لا اقل همزمان وى . آرى ، اين بنده نيز با رباعى مذكور ، كه گويند زبان حال لطفعلى خان زند بوده است به زمان گرفتار آمدن به دست قهر آقا محمّد خان قاجار ، آشنايى داشته ، لكن چون
--> ( 1 ) - چنين است در اصل مقاله ، و بهظاهر غلط مطبعى است ، و بايد « به مخنثى » باشد .